نزدیکت بودم .. در چند قدمی شاید اگر نردبانی داشتی به اندازه ۱۳ پله و از آن بالا میرفتی مرا میدیدی
شاید اگر چند قدمی راه را باز میکردند تو را میدیدم
شاید هم دیدی شاید هم دیدمت
بوی آشنا که می آمد و صدای آشنا و ...
خرسند بودم که سهم آنجا را با هیچ غریبه ای قسمت نکرده بودم
بغض کرده بودم مثل همیشه اما اشکم را جاری نکردم
به حرمت همه جانانی که آنجایند و بوده اند
به حرمت همه یارانی که در غربت آن درختها به بالای بلندیها رفتند
راستی یک سوال !
آن درختها چگونه هنوز سبزند ؟چگونه ریشه هایشان هنوز زنده است در خاک؟
شاید آنها هم بوی آشنایی حس میکنند ... .
موسم گل
يک دوروز است در زمانه
اي به دل آرامي به عالم فسانه - ای که ز تو مانده نکويي نشانه
خاطر عاشقان را ميازار - خوش نباشد ز معشوقه آزار
گر بسوزد شمع و پروانه را با زبانه
چون شود روز شمع و شب را نبيني نشانه
ميکني صيد - مرغ بسته
ميزني سنگ – بر شکسته
ميکشي با تيغ ستم يار خسته
خستهدلان يکسره در خون نشسته
خویش و سوزی و بیگانهسازی
نیست تو آیین عاشقنوازی
تیر عشقت – ای که در سینه ما نشسته
رحمتی کن – با دل – عاشق زار و خسته
آهنگساز: موسیخان معروفی
شاعر: حسن وحید دستگردی(۱۳۲۱-۱۲۵۷)
دانلود با صدای قمر
۰۹/۹/۹ یعنی امروز
همین امروز و تمام ... .
یک جور ترکیبی از خشم و امید و استیصال و حرکت و همه چیز
در این بین واکنش آدمها هم متفاوت و گاه عجیبه
یکی پویا و امیدوار گام برمیداره
یکی ترسیده و حتی تلویزیون خونشو روشن نمیکنه
یکی دیگه خیلی بیشتر ترسیده ولی دست از تحلیلهای به اصطلاح روشنفکرانش بر نمیداره!
یکی هیچ گام مثبتی بر نمیداره و برای توجیهش مدام بقیه رو نقد میکنه
یکی سکوت کرده..
یکی تو بند...
و یکی مرده ... .
به نقل از کمیته گزارشگران حقوق بشر :
اول مهرماه هر سال را با این پرسش معلمان آغاز میکردیم : تابستان خود را توصیف کنید!
وقتی کوچکتر بودیم انشا مینوشتیم و در زمان دبیرستان و دانشگاه در موردش حرف میزدیم ولی قبل از شروع به سخن گفتن ما، معلمان طبق عادت دیرینه خود خلاصه ای از تابستانشان میگفتند .
از کلاسهای تابستان میگفتند و از سفرهایشان و از ...
به این فکر میکنم که تو مهر ماه را چگونه آغاز خواهی کرد؟
خواهی گفت که جلوی مدرسه دستگیرت کرده اند؟
خواهی گفت که در اوین بودی، در ۲۰۹، انفرادی ؟
از سلول کوچکت خواهی گفت؟
خواهی گفت که هوای خرداد و تیر و مرداد و ( خدا میداند تا کی را ...) استنشاق نکردی ولی گرمایش را با ذره ذره وجودت حس کرده ای ؟
از دغدغه دوشنبه هایت و دلتنگیت برایشان خواهی گفت؟
ميدانم ميدانم كه بچه ها چه حالي خواهند داشت
كنجكاو ميشوند.
اجازه آقا آخر چرا؟
جعفر!
معلم نبوده ام و نميدانم چه جوابشان را خواهي داد.
آيا ميگويي:
چون من يك معلم بودم ...؟!
پ.ن ۱ : فروغ یه مطلب خیلی قشنگ در مورد جعفر نوشته : اینجا
پ.ن ۲ : روزها عجیبن خیلی خیلی ...
آقایان ! در این شلوغیها نیز دست از مزاح بر نمیدارند! شیوه های قدیم و جدید شکنجه های روانی و جسمی خود را می آزمایند که مبادا از خوی درندگیشان کم شود ...
چهل و سه روز از بازداشت جعفر ابراهيمي ميگذرد.